نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹ - من از روز ازل دیوانه بودم رهی معیری

رهی معیری / ترانه‌ها و نغمه‌ها

من از روز ازل، دیوانه بودم

دیوانه روی تو، سرگشته کوی تو

سرخوش از باده مستانه بودم

در عشق و مستی، افسانه بودم

نالان از تو شد، چنگ و عود من

تار موی تو، تار و پود من

بی باده مدهوشم، ساغر نوشم

ز چشمه نوش تو

مستی دهد ما را، گل رخسارا

بهار آغوش تو

چون به ما نگری، غم دل ببری

کز باده نوشین تری

سوزم همچو گل، از سودای دل

دل رسوای تو، من رسوای دل

گرچه به خاک و خون کشیدی مرا

روزی که دیدی مرا

بازآ که در شام غم صبح امیدی مرا

صبح امیدی مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و دیوانگی خود می‌گوید. او از ابتدا عاشق روی محبوبش بوده و در کوی او سرگشته است. باده‌نوشی و مستی را به عنوان ابزاری برای به تصویر کشیدن احساساتش به کار می‌برد. او از ساز و آوازش که تحت تأثیر محبوبش است، یاد می‌کند و می‌گوید که حتی بی‌نوشیدن باده نیز مدهوش و مست عشق اوست. شاعر از زیبایی و آغوش محبوب سخن می‌گوید که به او آرامش می‌بخشد. در پایان، او از درد و رنجی که در عشق متحمل شده یاد می‌کند و امیدوار است که محبوبش دوباره به او بازگردد و امید را به دلش برگرداند.