شمارهٔ ۸ - بوی عاشق رهی معیری
رهی معیری / ترانهها و نغمهها / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
از گل شنیدم بوی او
مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او
در کوی جان منزل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل
با یار صاحبدل کنم
غرق تمنای توام
موجی ز دریای توام
من نخل سرکش نیستم
تا خانه در ساحل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل
با یار صاحبدل کنم
دانم که آن سرو سهی
از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی
فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل
با یار صاحبدل کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق خود نسبت به یاری که دوست داشته و در عین حال دور است، اشاره میکند. او از نارضایتیاش میگوید و تأکید میکند که هرگونه درد و شکایتش را باید با یار صمیمیاش در میان بگذارد. شاعر با تشبیه خود به غبار کوی یار و موج دریا، نشان میدهد که چقدر مشتاق و غرق در عشق اوست. وی همچنین به این نکته اشاره میکند که نمیخواهد خود را به زحمت بیندازد، زیرا میداند که معشوق از درد و دلش بیخبر است و صحبت کردن درباره غمهایش تنها فریاد بیحاصل است. در نهایت، او بر این اعتقاد است که شکایتهایش را باید با یارش در میان بگذارد.