غزل شمارهٔ ۷۰ رضیالدین آرتیمانی
رضیالدین آرتیمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
غمزه خونریز و عشوه در پی جان
چون توان برد دین ودل ز میان
چند از حسرت سراپایت
بیسر و پا شویم و بی دل و جان
چند گیرم ز غم به دندان دست
آه از دست آن لب و دندان
سرو آزاد جان از ین غم داد
که گرفتار توست پیر و جوان
آنچنان شد غمش گریبان گیر
که گریبٰان ندانم از دامان
روز وصل تو میروم از هوش
شب مهتاب، وای بر کتّان
دوست هر چند دشمن است با ما
ما بدو دوستیم از دل و جان
نکند در دلت اثر آهم
چکند باد با دل سندان
کاش درد دلم فزون نکنی
چون به دردم نمیشوی درمان
گر به عهدت زبون شویم چه باک
سد اسکندریم در پیمان
سر شوریدهٔ رضی است مگر
که چو گوئی فتاده در میدان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل دربارهٔ عشق و عواطف پیچیدهای است که شاعر نسبت به معشوق خود دارد. غم و درد ناشی از عشق، او را به شدت تحت تأثیر قرار داده است. شاعر از حسرت و آرزوی وصال معشوق میگوید و به حال غمزده خود اشاره میکند. عشقش شدید و عمیق است، حتی اگر معشوق دشمنی کند، او همچنان به او محبت میورزد. در نهایت، شاعر از درد و رنجش شکایت میکند و به سادگی از احساساتش پرده برمیدارد. این شعر نشاندهندهٔ تنشهای درونی و عاطفی ناشی از عشق است.