نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۷۱ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

باز درآمد طبیب از در رنجور خویش

دست عنایت نهاد بر سر مهجور خویش

بار دگر آن حبیب رفت برِ آن غریب

تا جگر او کشید شربت موفور خویش

شربت او چون ربود گشت فنا از وجود

ساقی وحدت بماند ناظر و منظور خویش

نوش ورا نیش نیست ور بودش راضیم

نیست عسل خواره را چاره ز زنبور خویش

این شب هجران دراز با تو بگویم چراست

فتنه شد آن آفتاب بر رخ مستور خویش

غفلت هر دلبری از رخ خود رحمتست

ور نه ببستی نقاب بر رخ مشهور خویش

عاشق حسن خودی لیک تو پنهان ز خود

خلعت وصلت بپوش بر تن این عور خویش

شکر که خورشید عشق رفت به برج حمل

در دل و جان‌ها فکند پرورش نور خویش

شکر که موسی برست از همه فرعونیان

باز به میقات وصل آمد بر طور خویش

عیسی جان دررسید بر سر عازر دمید

عازر از افسون او حشر شد از گور خویش

باز سلیمان رسید دیو و پری جمع شد

بر همه شان عرضه کرد خاتم و منشور خویش

ساقی اگر بایدت تا کنم این را تمام

باده گویا بنه بر لب مخمور خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان عشق و علاقه عمیق شاعر به معشوق و حالتی روحانی اشاره دارد. طبیب که نماد عشق و محبت است، به دیدار رنجور خود می‌آید و داروی عشق را به او می‌دهد. شاعر از حال و روز غم‌آلود خود در هجران می‌گوید و عشق را به‌عنوان تنها علاج معرفی می‌کند. او به زیبایی معشوق اشاره دارد و می‌گوید که در عشق، غفلت از خود می‌تواند موجب رحمت باشد. همچنین به ارتباطات تاریخی و اسطوره‌ای اشاره می‌کند، مانند موسی و عیسی، تا نشان دهد که وصل و عشق همواره وجود داشته و بر زندگی انسان‌ها تأثیر گذاشته است. در نهایت شاعر از ساقی می‌خواهد که باده را بر لب او بنشاند تا این احساسات را کامل کند.