غزل شمارهٔ ۲۹۲۹ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
ای خیالی که به دل میگذری
نی خیالی نی پری نی بشری
اثر پای تو را میجویم
نه زمین و نه فلک میسپری
گر ز تو باخبران بیخبرند
نه تو از بیخبران باخبری
مونس و یار دلی یا تو دلی
تو مقیم نظری یا نظری
ایها الخاطر فی مکرمه
قف زمانا بخداء البصر
لا تعجل به مرور و نوی
بدل اللیل بضؤ السحر
حسن تدبیرک قد صاغ لنا
الهیولی به حسان الصور
گر صور جان و هیولی خرد است
عشق تو دیگر و تو خود دگری
این هیولی پدر صورتهاست
ای تو کرده پدران را پدری
نی هیولای همه آبی بود
چه کند آب چو آبش ببری
گر هیولا و صور جان افزاست
دگرم عشوه مده تو دگری
از هیولا است صور ریگ روان
ریگ را هرزه چرا میشمری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف یک خیال عاشقانه میپردازد که شاعر قصد دارد وجود آن را در دل و ذهن خود جستجو کند. او از این خیال که نه انسانی، نه پری و نه نیاست، به عنوان یاری برای دل خود یاد میکند و میگوید که در جستجوی آثار آن است. شاعر به عمق ارتباطش با این خیال پرداخته و نسبت به زیبایی و قدرت آن احساساتی را برمیانگیزد. او همچنین به تغییراتی در عالم وجود اشاره میکند و بیان میدارد که عشق و محبوبش فراتر از دنیای مادی و ظاهری است. به عبارتی دیگر، میتوان گفت که این شعر به جستجوی زیباییهای درونی و واقعیات عشق در برابر زشتیهای ظاهری میپردازد.