نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۶۱ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

خامشی ناطقی مگر جانی

می‌زنی نعره‌های پنهانی

تو چو باغی و صورتت برگی

باغ چه صد هزار چندانی

بی تو باغ حیات زندانیست

هست مردن خلاص زندانی

چون تو بحری و صورتت ابرست

فیض دل قطره‌های مرجانی

ای یکی گو شده یکی گویان

پیش حکمت که شاه چوگانی

تا یکی گو نشد اگرچه زرست

گرچه نیکوست نیست میدانی

پهلوی اعتراض را بتراش

گر تو چون گوی چست و گردانی

پهلوی اعتراض در ابلیس

گشت مردود رد ربانی

پس به خراط خویش را بسپار

تا یکی گو شوی اگر آنی

مانعست اعتراض ابلیسی

از یکی گویی و یکی دانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی مفهوم وجود و ارتباط انسان با جهان هستی می‌پردازد. شاعر از خاموشی ناطق و نعره‌های پنهانی می‌گوید و به تفاوت بین وجود فردی و جمعی اشاره می‌کند. او باغ را نماد زندگی می‌داند که بدون حضور انسانی، مرده و زندانی است. همچنین، وجود انسان را به دریا و صورتش را به ابر می‌سازد و بر این نکته تأکید می‌کند که زندگی در تنهایی و جدا بودن از یکدیگر معنایی ندارد. شاعر، با تأکید بر مفهوم «یکی‌گویی» و دوری از اعتراض و جدایی، به یگانگی و همبستگی بین انسان‌ها اشاره دارد و دعوت به درک و فهم عمیق‌تری از زندگی می‌کند. در نهایت، او به تلاشی برای رسیدن به وحدت و آشتی با وجود و خدا اشاره دارد.