غزل شمارهٔ ۹۸۱ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
شعر من نان مصر را ماند
شب بر او بگذرد نتانی خورد
آن زمانش بخور که تازه بود
پیش از آنکه بر او نشیند گرد
گرمسیر ضمیر جای وی است
میبمیرد در این جهان از بَرْد
همچو ماهی دمی به خشک تپید
ساعتی دیگرش ببینی سرد
ور خوری بر خیال تازگیاش
بس خیالات نقش باید کرد
آنچ نوشی خیال تو باشد
نبود گفتن کهن ای مرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به معنای مقایسهی زندگی و تجربهی انسان با نان مصر است که نشاندهندهی تازگی و لذت موقت است. شب و گذر زمان باعث میشود نان کهنه شود و انسان نیز با گذر زمان ممکن است از زندگی و تازگی خود دور شود. اشارهای به این دارد که باید از لحظات زندگی بهرهبرداری کرد و درک کرد که خیال و تصورات ما نیز میتواند زیبا و گولزننده باشد. در نهایت، لازم نیست به یادآوریهای کهنه و قدیمی بپردازیم، بلکه باید از لحظات جدید و زندهی زندگی لذت ببریم.