نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۵ - حکایت سعدی

سعدی شیرازی / باب هفتم در عالم تربیت / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

یکی ناسزا گفت در وقتِ جنگ

گریبان دریدند وی را به چنگ

قفا‌خورده عریان و گریان نِشَست

جهاندیده‌ای گفتش ای خودپرست

چو غنچه گرت بسته بودی دهن

دریده ندیدی چو گُل پیرهن

سراسیمه گوید سخن بر گزاف

چو طنبور بی‌مغزِ بسیار‌لاف

نبینی که آتش زبان است و بس

به آبی توان کشتنش در نَفَس؟

اگر هست مرد از هنر بهره‌ور

هنر خود بگوید نه صاحب‌هنر

اگر مشکِ خالص نداری مگوی

ورت هست خود فاش گردد به بوی

به سوگند گفتن که زر مغربی است

چه حاجت؟ محک خود بگوید که چیست

بگویند از این حرف‌گیران هزار

که سعدی نه اهل است و آمیزگار

روا باشد ار پوستینم دَرَند

که طاقت ندارم که مغزم بَرَند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، فردی در جنگ به ناسزا گفتن مشغول است و به همین خاطر لباس او را می‌درند. او به شدت ناراحت و گریان است. شخصی که تجربه زیادی دارد به او می‌گوید که نباید خود را بالا ببرد و غرور کند. او به او یادآوری می‌کند که اگر کاملاً با ادب و هنر باشد، نیازی به فخر فروشی ندارد. همچنین اشاره می‌شود که کسانی که هنر ندارند، فقط به لاف زدن مشغولند و نمی‌توانند ارزش واقعی خود را ثابت کنند. در نهایت، شاعر به این نکته می‌پردازد که اگر کسی واقعی و اصیل باشد، نیازی به قسم و ادعا ندارد و حقیقت خود را نشان می‌دهد.