نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

که یک دم از تو نظر بر نمی‌توان انداخت

بلای غمزه نامهربان خون‌خوارت

چه خون که در دل یاران مهربان انداخت

ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم

که روزگار حدیث تو در میان انداخت

نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو

برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت

تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار

که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت

به چشم‌های تو کان چشم کز تو برگیرند

دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت

همین حکایت روزی به دوستان برسد

که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان زیبایی و جذبه‌ی محبوبی می‌پردازد که تأثیر عمیقی بر دل‌ها و عقل‌ها گذاشته است. شاعر از غمزه و دلربایی معشوق صحبت می‌کند که نه تنها دل یاران را به درد آورده بلکه باعث شده است که او از عقل و عافیت خود بیفتد. به عشق و دوستی اشاره می‌کند و می‌گوید که به خاطر محبوب نمی‌تواند از او چشم بردارد. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که دوستانش نیز روزی از حال او باخبر خواهند شد و از عشقش سخن خواهند گفت.