نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۹ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

خنک آن روز که در پای تو جان اندازم

عقل در دمدمه خلق جهان اندازم

نامه حسن تو بر عالم و جاهل خوانم

نامت اندر دهن پیر و جوان اندازم

تا کی این پرده جان سوز پس پرده زنم

تا کی این ناوک دلدوز نهان اندازم

دردنوشان غمت را چو شود مجلس گرم

خویشتن را به طفیلی به میان اندازم

تا نه هر بی‌خبری وصف جمالت گوید

سنگ تعظیم تو در راه بیان اندازم

گر به میدان محاکای تو جولان یابم

گوی دل در خم چوگان زبان اندازم

گردنان را به سرانگشت قبولت ره نیست

چون قلم هستی خود را سر از آن اندازم

یاد سعدی کن و جان دادن مشتاقان بین

حق علیم است که لبیک زنان اندازم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و احساسات عمیق خود نسبت به معشوق سخن می‌گوید. او به تصویر کشیدن زیبایی‌های محبوبش و تأثیر آن بر دل و عقلش اشاره می‌کند و می‌گوید که نام او را در هر جمعی بر زبان خواهد آورد. شاعر از دردی که در دل دارد سخن می‌گوید و می‌خواهد این درد را در مجالس شادی و دورهمی‌ها به اشتراک بگذارد. همچنین او به محدودیت‌های خود در بیان عشق و زیبایی معشوق اشاره می‌کند و از تمنا و ارادت خود نسبت به محبوبش می‌گوید. در نهایت، او به یاد سعدی (شاعر بزرگ ایرانی) می‌افتد و تصمیم می‌گیرد که با شوق و اشتیاق ابراز عشق کند.