نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۸۲ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

یار گرفته‌ام بسی، چون تو ندیده‌ام کسی

شمعی چنین نیامده‌ست، از در هیچ مجلسی

عادت بخت من نبود، آن که تو یادم آوری

نقد چنین کم اوفتد، خاصه به دست مفلسی

صحبت از این شریف‌تر صورت از این لطیف‌تر

دامن از این نظیف‌تر، وصف تو چون کند کسی

خادمهٔ سرای را، گو درِ حُجره بند کن

تا به سر حضور ما، ره نبرد موسوسی

روز وصال دوستان، دل نرود به بوستان

یا به گلی نگه کند، یا به جمال نرگسی

گر بکشی کجا روم، تن به قضا نهاده‌ام

سنگ جفای دوستان، درد نمی‌کند بسی

قصه به هر که می‌برم، فایده‌ای نمی‌دهد

مشکل درد عشق را، حل نکند مهندسی

این همه خار می‌خورد، سعدی و بار می‌برد

جای دگر نمی‌رود، هر که گرفت مونسی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر درباره عشق و محبت سخن می‌گوید و ابراز می‌کند که کسی مانند معشوقش ندیده است. او به ویژگی‌های خاص معشوقش اشاره می‌کند و می‌گوید که یادآوری‌اش برای او عادی نبوده است. شاعر از درد عشق و مشکلاتی که با آن مواجه است نیز سخن می‌گوید و بیان می‌کند که هیچ کسی نمی‌تواند درد عشقش را درمان کند. در نهایت، او به این نکته اشاره می‌کند که حتی با تمام سختی‌ها، عشق او را نمی‌توان از کسی که دوست دارد جدا کرد.