شمارهٔ ۳۱ ادیب صابر
ادیب صابر / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که با سر زلف تو کارها دارم
ز جام عشق تو در سر خمارها دارم
بیا که با دو رخ تو که روز را ماند
شکایت و گله روزگارها دارم
بیا که چون تو بیایی، به وقت دیدن تو
ز دیدگان قدمت را نثارها دارم
چو آمدی مرو از نزد من که در همه عمر
به بوسه با لب لعلت شمارها دارم
نگار گر شده ام کز خیال صورت تو
همیشه پیش دو دیده نگارها دارم
جمال ده چو رخ خویش کارهای مرا
که بی جمال تو شوریده کارها دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و زیبایی معشوق اشاره میکند و از longing (آرزو و دلتنگی) خود میگوید. او از زیبایی و جذابیت معشوق مینالد و درخواست میکند که او بیاید، زیرا او تمام احساسات و غمهایش را به عشق او اختصاص داده است. شاعر به توصیف چهره و موهای معشوق میپردازد و بیان میکند که زندگیاش بدون او ناتمام و بیمعناست. در نهایت، او از اینکه همه چیزش را به خاطر معشوق فدای وجود او کرده، سخن میگوید.