نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰ ادیب صابر

ادیب صابر / مقطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

ای دریغا که عهد برنایی

عهد بشکست و جاودانه نماند

از زمانه غرض جوانی بود

لیکن از گردش زمانه نماند

آب معشوق را زمانه بریخت

کآتش عشق را زبانه نماند

زان همه عیش‌ها که ما کردیم

بهرهٔ ما به جز فسانه نماند

زان همه کام‌ها که ما راندیم

جز وبال اندر آن میانه نماند

تا کمانی گرفت قامت ما

تیر امید را نشانه نماند

بر دل از بیم تازیانهٔ مرگ

طمع اسب و تازیانه نماند

در سر از سهم گور خانهٔ تنگ

هوس بوستان و خانه نماند

چون به پیری رسید نوبت عمر

نوبت توبه را بهانه نماند

چند خواهی شنید از این و از آن

که فلان رفت و آن فلانه نماند

هم یکی روز آن تو شنوند

که فلان خواجهٔ یگانه نماند

ای بسا سرکشان که در سرشان

نعمت و ناز خسروانه نماند

خانه پر دانه‌های دُر کردند

زان همه دانه نیم دانه نماند

قصر شاهان خراب گشت همه

در و درگاه و آستانه نماند

آسمانه بر آسمان بردند

آسمان ماند و آسمانه نماند

در جهان هیچ دل مبند که آنک

دل در او بست شادمانه نماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از زوال و فانی بودن دنیا و لذت‌های آن سخن می‌گوید. او به شکست عهدها و از دست رفتن جوانی اشاره می‌کند و بیان می‌کند که زمانه باعث ریختن آب معشوق و خاموشی آتش عشق شده است. از تمام لذت‌هایی که تجربه کرده‌اند، تنها فسانه‌ای باقی مانده و بر اثر کاوش‌هایشان، تنها وبال بر دوششان باقی مانده است. شاعر به پیری و نزدیک شدن به مرگ می‌پردازد و یادآوری می‌کند که هیچ‌یک از اسباب خوشی و امید به آینده پایدار نمانده است. در نهایت، او به افراد دیگر نیز هشدار می‌دهد که دنیا گذراست و هیچ چیز در آن پایدار نیست. در این تجسم از زندگی، دعوت به عدم وابستگی به دنیا و لذت‌های مادی وجود دارد.