شمارهٔ ۴۱ ادیب صابر
ادیب صابر / مقطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر مروت و جود است در جهان موجود
چرا ز هر دو به حاصل نمی شود مقصود
گمان برم که دراین روزگار تیره چو شب
بخفت چشم مروت بمرد مادر جود
ز سیر هفت ستاره دراین دوازده برج
به ده دوازده سال اندراین دیار و حدود
هزار شخص کریم از وجود شد به عدم
که یک کریم نمی آید از عدم به جود
در این زمانه به جز مدخل و حسود نماند
بریده باد سر مدخل و زبان حسود
وگر به دست منستی عمود صبح منیر
بکوبمی سر اهل زمانه را به عمود
و گر حکایت مسعود سعد و قلعه نای
شنیده ای که در او ماند مدتی مطرود
یقین بدان که ز بد حالی و شکسته دلی
زمانه قلعه نای است و ما در او مسعود
ز کردگار همه حسن عاقبت خواهم
که این دعاست به نزدیک عاقلان معهود
چو در زمانه یکی معطی و کریم نماند
چگونه عاقبت کار ما بود محمود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به کمبود مروت و جود در جامعهاش اشاره میکند و از ناامیدی نسبت به وجود افراد بزرگوار سخن میگوید. او معتقد است که در این زمانه، خوبیها و بزرگمنشیها به تدریج از بین رفتهاند و حالا فقط حسادتی باقی مانده است. شاعر همچنین به مقایسهای با داستان مسعود سعد و قلعه نای میپردازد و احساس میکند که او و همنسلانش در این زمانه، همچون مسعود، در محنت و ناکامی به سر میبرند. در پایان، شاعر دعا میکند که خداوند به او حسن عاقبت عطا کند و میپرسد اگر در زمانهای هیچ فرد کریم و بخشندهای وجود نداشته باشد، سرنوشت او و دیگران به کجا خواهد رسید.