شمارهٔ ۷۵ ادیب صابر
ادیب صابر / مقطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زحد گذشت و به غایت رسید و بی مر شد
جفای اختر و قصد سپهر و جور فلک
جفا و جور جهان را یکی است میر و ملک
بلا و قصد فلک را یکی است دیو و ملک
زمانه از همگان بر من است مستولی
که نزد او همه حق من است مستهلک
فغان از او که به صد سال گفت نتوانم
به صد هزار زبان از جفای او صد یک
فسانه شد همه احوال من به بود و نبود
فساد گشت همه عمر من به لی و به لک
کدام طبع که ازمن در او نخاست حسد
کدام سینه که از من در او نرست خسک
زغیر خویش به شایستگی پدید آیم
به وقت تجربه چون بر زنند زر به محک
چو آب از آتش و روز از شب و حق از باطل
چو شادی از غم و نیک از بد و یقین از شک
از آنکه معتقد مرتضا و فاطمه ام
که زین حصول درج باشد و خلاص درک
ز روزگار به دردم زدوستان محروم
چو مرتضی زامامت چو فاطمه زفدک
زبس که بی نمکی کرد با من این ایام
در آب دیده گریان گداختم چو نمک
(سپهر پیر به من آن کند که اهل خرد
هزار عیب کنند ار چنان کند کودک)
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از بیرحمی و ستم زمانه شکایت دارد و به احساس یأس و ناامیدی خود در برابر سختیها و دردهایی که متحمل شده، میپردازد. او به توصیف جفای ستارهها و جور دنیا میپردازد و بیان میکند که هر چیز بلای جهان را به او روا داشته است. شاعر به ناتوانی خود در بیان دردهایش به زبانهای مختلف اشاره میکند و از فساد و بیمعنایی زندگیاش صحبت میکند. او از حسد دیگران و بیعدالتیهایی که از جانب آنها شاهد بوده به شدت ناراحت است و بر این باور است که تنها در شرایط سخت و با امتحان، ارزش انسانها شناخته میشود. شاعر به اعتقادات خود به امام علی و فاطمه نیز اشاره میکند و وجودشان را بهعنوان امیدی در زندگیاش مطرح میسازد. در نهایت، او از اثرات تلخ روزگار و بیوفایی دوستانش سخن میگوید و به تعبیر آرزوهایش به ناکامی میرسد.