شمارهٔ ۴ ادیب صابر
ادیب صابر / قطعات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
او شد جوان و آه جوانی من برفت
یاقوت من زرفتن او کهربا شده است
تا در هوای عالم پیری فتاده ام
شخصم ضعیف گشت و دلم در هوا شده است
غم شد جوان چو روز جوانی من برفت
شادیم پیر گشت و نشاطم هبا شده است
آبی که روی من ز جوانی گرفته بود
در چشمم آمده ست و ز رویم جدا شده است
زین پیش عشق زلف دو تا بود در دلم
آن عشق هیچ گونه ندانم کجا شده است
پر گرد آسیاست سر من ز روزگار
این گشت روزگار مگر آسیا شده است
آن دلبری که دم نزدی بی وفای من
اکنون وفای او همه بر من جفا شده است
پیری پیام گوی من آمد که بیش از این
زلف دو تا مجوی که پشتم دو تا شده است
بر من جوانی من چون خود وفا نکرد
او نیز چون جوانی من بی وفا شده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حسرت و ناامیدی شاعر از گذر زمان و پیری میپردازد. شاعر از جوانی خود و زیباییهای آن یاد میکند که دیگر وجود ندارد و حالا به پیری و ضعف افتاده است. احساس میکند که شادی و عشقش از بین رفته و در دلش فقط غم باقی مانده است. او میگوید که عشق و زلف دو تا دیگر در دلش جایی ندارند و وفا و همتای جوانیاش به او خیانت کردهاند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که جوانی و عشق نیز مانند دیگر چیزها ناپایدار و بیوفا هستند.