نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۹۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

چرخ را خون شفق در دل ز استغنای اوست

رنگ زرد آفتاب از آتش سودای اوست

از علم غافل نگردد لشکری در کارزار

فتنه روی زمین را چشم بر بالای اوست

آن که کوه صبر ما را سر به صحرا داده است

کوه طور از وحشیان دامن صحرای اوست

آرزو در دل، نگه در چشم سوزد خلق را

از حیا نوری که در آیینه سیمای اوست

هست دیوان قیامت را اگر بسم اللهی

پیش ارباب بصیرت، قامت رعنای اوست

آن که ما را سر به صحرا داده چون موج سراب

در لباس شبروان آب خضر جویای ماست

عشق هیهات است گردد جمع صائب با خرد

هر سری کز عقل خالی شد پر از سودای اوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشق و تأثیر آن بر زندگی انسان‌ها می‌پردازد. شاعر با استفاده از نمادهای گوناگون، عشق را به عنوان نیرویی قدرتمند و الهی مطرح می‌کند که بر همه چیز سایه می‌افکند. او به زیبایی‌ها و نشانه‌های عشق اشاره دارد و می‌گوید که هیچ موجودی نمی‌تواند از تأثیر آن در امان بماند. همچنین، عشق را عاملی می‌داند که عقل و خرد را تسخیر کرده و انسان را به سوی دیوانگی و شیدایی می‌کشاند. در نهایت، شعر به عمق احساسات و ابعاد روحی ناشی از عشق می‌پردازد و نشان می‌دهد که این حس می‌تواند زندگی را پر از شور و شعور کند.