غزل شمارهٔ ۱۱۰۷ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هر که بست از گفتگو لب جنت دربسته است
می زند جوش بهاران غنچه تا سر بسته است
بی سخن روشندلان بهتر به مضمون می رسند
نامه وا کرده اینجا نامه سربسته است
عندلیب خوش نوایی را دهن پر زر نکرد
غنچه از بهر چه یارب در گره زر بسته است؟
پرده عصمت بود زندان حسن شوخ چشم
شمع در فانوس چون پروانه پر بسته است
کوه را موج حوادث در فلاخن می نهد
این صدف از ساده لوحی دل به گوهر بسته است
حسن عالمسوز را پروای آه سرد نیست
بارها این شمع ره بر باد صرصر بسته است
آن که بی شیرازه دارد کهنه اوراق مرا
بارها شیرازه دیوان محشر بسته است
سبزه خط زان لب جانبخش دل را مانع است
خضر آب زندگی را بر سکندر بسته است
دولت دنیا سبک جولانتر از بال هماست
ساده لوح آن کس که دل بر تخت و افسر بسته است
آن که ابروی هلال عید را طاق آفرید
طاق ابروی ترا بسیار بهتر بسته است
نیست صائب در پر پرواز کوتاهی مرا
دور باش باغبان مرغ مرا پر بسته است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی مفهوم محبت و زیباییهای زندگی میپردازد و به محدودیتهای ناشی از سکوت و گریز از گفتگو اشاره میکند. بستن لبها و سکوت نشاندهندهی دوری از حقیقت و دانش است. شاعر با استفاده از تصاویر مختلف، همچون غنچههای بسته، میگوید که هرگز نمیتوان به زیباییهای زندگی رسید اگر در بیان احساسات و افکار خود فرو برویم. همچنین به تناقضهایی در زندگی اشاره دارد، مانند استفاده از زیبایی در زندان عصمت و مشکلات ناشی از حوادث. در نهایت، شاعر به توهماتی اشاره میکند که انسانها را از درک واقعیات زندگی باز میدارد و اهمیت جستجو برای حقیقت و آزادی از حد و مرزهای اجتماعی را یادآور میشود.