غزل شمارهٔ ۱۱۳۲ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هر که عاشق نیست خون در پیکرش افسرده ست
گفتگو با زاهدان تلقین خون مرده است
پشت سر بسیار خواهد دید عمر خضر را
از دم تیغ شهادت هر که آبی خورده است
در غم عاشق بود هر چند بی پرواست حسن
فکر بلبل غنچه را سر در گریبان برده است
بوی خون می آید امروز از لب میگون یار
تا به یاد او که دندان بر جگر افشرده است؟
در غریبی وا شود صائب دل ارباب درد
غنچه ما تا بود در بوستان پژمرده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عواطف عاشقانه و تأثیر عشق بر زندگی انسانها میپردازد. شاعر میگوید که هر کسی که عاشق نیست، در وجودش احساس سردی و افسردگی دارد. صحبت با زاهدان و افرادی که از عشق دورند، بیفایده است و مانند تلقین به فرد مرده است. او از عمر جاودانه خضر (نماد زندگی جاودان) سخن میگوید و میافزاید که آنکه در راه عشق شهید شده، نشانهای از زندگی واقعی را تجربه کرده است. عشق گرچه ممکن است به نظر بیپروایی بیاید، اما دل عاشق همیشه در غم و اندوه است. همچنین، بوی خون (نشانهی عشق و فراق) از لب معشوق به مشام میرسد و یادآور کسی است که در عشق خود رنج میبرد. در نهایت، او اشاره میکند که غنچه (نماد عشق) در باغ سرشار از خشکی و پژمردگی است.