نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۰۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هر زمان در شهر بند عقل، سور و ماتمی است

جز جهان عشق نبود گر جهان بی غمی است

دیدن خلق است بیماری و وادیدست نکس

عید و نوروز از برای بی دماغان ماتمی است

رفته و آینده اهل حال را منظور نیست

از حیات جاودانی خضر را قسمت دمی است

هر که در دریا شود اهل بصیرت چون حباب

هر نظر محو جمالی، هر نفس در عالمی است

گفتگوی عشق را هر گوش نتواند شنید

نیست جز چاه ذقن، این راز را گر محرمی است

حسن هیهات است نادم گردد از خوانخوارگی

می پرد چشم و دل خورشید هر جا شبنمی است

از درشتی های خط خوبان ملایم می شوند

ما جراحت دیدگان را خط مشکین مرهمی است

نقطه موهوم کز خردی نمی آید به چشم

پیش چشم خرده بین ما سود اعظمی است

بس که صائب دیدم از نادیدگان نادیدنی

زنگ بر آیینه طبعم بهار خرمی است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بررسی زندگی و عشق می‌پردازد. او بیان می‌کند که دنیا پر از غم و اندوه است و تنها عشق است که می‌تواند ما را خوشحال کند. دیدن دیگران را به عنوان مشکل و بیماری می‌داند و عید و نوروز را مخصوص کسانی می‌داند که از لذت‌های زندگی بی‌بهره‌اند. او می‌گوید که زندگی در حال حاضر برای کسانی که از حقیقت آگاه نیستند، اهمیتی ندارد و اشاره می‌کند که حقیقت عشق را فقط عده‌ای خاص می‌توانند درک کنند. او همچنین به تاثیر زیبایی‌ آفرینش و دلنشینی‌هایی که از آنها می‌گذرد، اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که تنها دل‌های پاک می‌توانند از زیبایی‌ها لذت ببرند. در نهایت، شاعر به تبدیل تجربیات تلخ به شادی و بهار خوشبختی می‌پردازد.