نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۳۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

یاد ایامم که در تن جان ما منزل نداشت

موجه مطلق عنان ما غم ساحل نداشت

پرده بیگانگی در بحر وحدت محو بود

رشته مو از حباب این عقده مشکل نداشت

روز و شب در پرده های شرم خود می کرد سیر

لیلی صحرایی ما خانه و محمل نداشت

خوش نشین باغ و بستان بود چون آزادگان

سرو ما از تنگنای جسم، پا در گل نداشت

خرده های جان ما از شوق چون ریگ روان

فکر دوری و غم نزدیکی منزل نداشت

برگ عیش ما ز احسان بهار آماده بود

سرو ما از بی بری بار جهان بر دل نداشت

در بهارستان بی رنگی، گل بی خار ما

خار در پیراهن از اندیشه باطل نداشت

نه غم ابری و نه پروای برقی داشتیم

هیچ کس از خانه ما چشم بر حاصل نداشت

بود در دارالامان خامشی آسوده دل

شمع ما اندیشه فانوس یا محفل نداشت

کار بر ما چون حباب از خودنمایی تنگ شد

ورنه تنگی ره در آن دریای بی ساحل نداشت

نوبهار بی خزان معرفت در هیچ عهد

بلبلی آتش نفس چون صائب بیدل نداشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به یاد دوران خوش و سادگی گذشته می‌پردازد، زمانی که انسان‌ها از غم و دغدغه‌های زندگی رهایی داشتند و در آرامش به سر می‌بردند. شاعر از مفهوم وحدت و پیوند عمیق بین افراد صحبت می‌کند و به زیبایی‌های طبیعی چون باغ و بهار اشاره می‌کند. او احساس می‌کند که در آن روزها، زندگی پر از خوشی و بی‌دغدغه بوده و نگرانتی و کینه‌ای در آن وجود نداشته است. شعر به نوعی نقدی بر زندگی امروزی و دستاوردهای آن است و احساس فقدان کاستی‌های حال را به تصویر می‌کشد، با اشاره به اینکه امروزه حتی در آرامش و بی‌خبری نیز، دغدغه‌های زیادی وجود دارد.