نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۴۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا دل آزاده برگ عیش در دامن نداشت

رعشه باد خزان، دستی بر این گلشن نداشت

خار صحرا زیر پایش بستر سنجاب بود

در بساط خویش تا مجنون ما سوزن نداشت

در غریبی از لباس سلطنت شد کامیاب

در وطن هر کس چو ماه مصر پیراهن نداشت

خاکساری ها به فریاد غبار ما رسید

ورنه دست کوته ما بخت آن دامن نداشت

می دهد کیفیت می، جلوه خون حلال

از سر خاک شهیدان سر گران رفتن نداشت

حسن بیباک تو مغرورست، ورنه هیچگاه

پرتو خورشید ننگ از دیده روزن نداشت

روح را داغ عزیزان نعل در آتش نهاد

ورنه تا صد سال آهنگ سفر از تن نداشت

بود بی می مست دل دایم درون سینه ام

گوهر شب تاب هرگز حاجت روغن نداشت

چهره عیب نهان خویش را صائب ندید

هر که از زانوی خود آیینه روشن نداشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این غزل، شاعر به تداوم غم و رنج در زندگی اشاره می‌کند و به بی‌نهایت بودن مشکلات و نداشتن امکانات لازم برای شادی می‌پردازد. او به ناکامی‌ها و سختی‌های زندگی در وطن و دوری از عزیزان اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که بسیاری از افراد حتی از ابتدایی‌ترین نعمت‌ها هم محروم هستند. همچنین، شاعر به نقش تقدیر و بخت در زندگی اشاره می‌کند و بیان می‌کند که بسیاری از مشکلات ناشی از بی‌خبر بودن افراد از عیوب خود است. در کل، شعر به وضوح بیانگر حسرت‌ها و چالش‌های زندگی و ناتوانی در تغییر وضعیت موجود است.