نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۱۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

فرح آباد من آنجاست که جانان آنجاست

اشرف آنجاست که آن سرو خرامان آنجاست

عیش ما نیست چو بلبل به بهاران موقوف

هر کجا لاله رخی هست گلستان آنجاست

گر کشد دل به خرابات مرا، معذورم

سر فارغ، دل بی غم، لب خندان آنجاست

می کند خنده سوفار، دل از پیکانش

عیش فرش است در آن خانه که مهمان آنجاست

هر شبستان که در او روی عرقناکی هست

من دلسوخته را چشمه حیوان آنجاست

ای صبا در حرم زلف چو محرم شده ای

به ادب باش که دلهای پریشان آنجاست

نیست بی شور جنون عالم گل را نمکی

من و آن شهر که دیوانه فراوان آنجاست

دل چو بی عشق شود هیچ کم از زندان نیست

چاه، مصرست اگر یوسف کنعان آنجاست

در دل مور ز تنگی به حقارت منگر

که نهانخانه اقبال سلیمان آنجاست

دل تنگی که در او راه ندارد دنیا

بی سخن، خلوت پنهانی جانان آنجاست

ای که مشغول به سنجیدن مرده شده ای

دست بردار ازین کار، که میزان آنجاست

از صفای در و دیوار گلستان صائب

می توان یافت که آن نو گل خندان آنجاست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشق و زیبایی‌ها پرداخته و بیانگر این است که مکان واقعی خوشبختی و لذت، جایی است که معشوق و زیبایی‌ها حضور دارند. باری از حیات و شادمانی را در کنار معشوق جستجو می‌کند و به این نکته اشاره دارد که عشق و شور جنون، جزء لاینفک زندگی هستند. شاعر به خویشتن می‌گوید که در دنیای واقعی، مکان دل‌تنگی و بی‌عشقی همانند زندان است، و در ادامه به فضای معنوی و زیبایی‌های جاهایی اشاره می‌کند که دل‌ها در آن آرامش می‌یابند. روح شاعر در پی یافتن عشق و زیبایی در گوشه و کنار زندگی است و اعتقاد دارد که عشق و دیوانگی نعمت‌های ارزشمندی هستند.