نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۶۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

در ره عشق، قضا کور و قدر بیخبرست

می دهد هر که ازین راه خبر، بیخبرست

از سرانجام دل، آگاه نباشد عاشق

شعله از عاقبت سیر شرر بیخبرست

در سر دل تو چه دانی که چه دولتها هست؟

صدف پست ز اقبال گهر بیخبرست

عشق با جرأت گفتار نمی گردد جمع

طوطی از حسن گلوسوز شکر بیخبرست

لذت سوده الماس نمی یابد چیست

بس که از لذت داغ تو جگر بیخبرست

از گرانجانی خود پشت به کوه افکنده است

کشتی از قوت بازوی خطر بیخبرست

چون نسوزد جگر سنگ به نومیدی من؟

که عقیق تو ازین تشنه جگر بیخبرست

قدح تلخ مکافات کند مخمورش

شم مستی که ز ارباب نظر بیخبرست

آن که بر بیخبری طعن زند مستان را

خبر از خویش ندارد چه قدر بیخبرست

ناله ای کز سر در دست، اثرها دارد

چون نواهای تو صائب ز اثر بیخبرست؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و ندانستن‌ها و بی‌خبری‌های عاشقان است. شاعر بیان می‌کند که در مسیر عشق، انسان‌ها از سرنوشت و عواقب عشق خود بی‌خبرند. عاشق هیچ آگاهی از پایان کار خود ندارد و در عمق دلش از خوشی‌ها و دردها بی‌خبر است. عشق و احساسات ظاهری مانند زیبایی و لذت‌ها را ذکر می‌کند که این‌ها نیز نتایج و عمق واقعی خود را پنهان کرده‌اند. در نهایت، شاعر به حال ناتوانی و ناامیدی خود اشاره می‌کند و بیان می‌کند که برخی با بی‌خبری و نادانی خود به نقد دیگران می‌پردازند، در حالی که خود آن‌ها نیز از درون خود بی‌خبرند.