غزل شمارهٔ ۱۶۸۶ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به هر که می نگرم زیر چرخ دلگیرست
که میهمان لئیم از حیات خود سیرست
گهر ز گرد یتیمی تمام می گردد
مس و جود مرا درد باده اکسیرست
پیاله چشم و چراغ است شیر گیران را
به چشم بیجگران گرچه دیده شیرست
کنار کشت مده موسم بهار از دست
که موج سبزه به پای نشاط زنجیرست
مباش سرکش و مغرور و بی ادب که هدف
همیشه از رگ گردن نشانه تیرست
ز پیچ و تاب ندارد گزیر روشندل
ز موج خویشتن آب روان به زنجیرست
چه سود جوهر ذاتی چو کارفرما نیست؟
که بی کش، دم شمشیر پشت شمشیرست
ز خضر وحشت سیلاب می کنم صائب
خرابی دل مغرور من ز تعمیرست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوعاتی چون ناامیدی و گذر زندگی میپردازد. شاعر به بیثباتی و تلخی حیات اشاره میکند و میگوید که همه در زیر چرخ حیات دچار مشقت و درد هستند. او به یتیمی و تنهایی اشاره میکند و به این حقیقت مینگرد که زیبایی و شادی همواره در حال زوالند. همچنین، شاعر تأکید میکند که باید از غرور و سرکشی پرهیز کرد، زیرا هدفها همیشه نزدیکتر از آن چیزی هستند که به نظر میآیند. در پایان، او به تخریب احساساتش اشاره کرده و از نیاز به تعمیر روح و دل خود سخن میگوید.