نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۹۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز ابر اگر چه هوای بهار ناصاف است

غمین مشو که سراپرده های الطاف است

صفای روی زمین در صفای دل بسته است

که آب جوی بود صاف، چشمه تا صاف است

نمی توان ز گرانان به گوشه گیری رست

که کوه بر دل عنقا ز قاف تا قاف است

هزار خرقه آلوده، رهن می برداشت

چه نعمتی است که پیر مغان بانصاف است!

به طوطیان سخنگو که می دهد شکر؟

درین زمانه که انصاف دادن، اسراف است

به هر که بیش رسد خون، فتوح بیش رسد

که جای مشک ز آهو همیشه در ناف است

کدام حجت ناطق به از کلام بود؟

سخن چو هست، چه حاجت به دعوی و لاف است؟

میان کعبه و بتخانه مانده ام حیران

که گوی کودک بی معرفت در اعراف است

به غیر موی شکافان کسی نمی داند

که تار و پود جهان در کف سخن باف است

به نقش پرده غیب است تا دلت مایل

هنوز آینه سینه تو ناصاف است

چه التفات به سنگ محک کند صائب؟

به نور چشم بصیرت کسی که صراف است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان باریک‌اندیشی و تأمل در زندگی می‌پردازد. شاعر اشاره می‌کند که با وجود ناپایداری و غم‌انگیزی ظاهری بهار، باید خوش‌بین بود زیرا در پس آن الطاف و نعمت‌هایی نهفته است. او بر این باور است که صفای واقعی در دل انسان است و شرایط زندگی همواره از جنس ناپایداری و امتحان است. شاعر همچنین به تبعیض‌های اجتماعی و نحوه برخورد با نیکوکاران و گران‌قدران اشاره می‌کند و تأکید دارد که مهم‌ترین سخن، کلام صادق و واقعی است. او در میانه‌های زندگی، میان دو قطب، یعنی نیکی و بدی، حیران است و به جست‌وجوی حقیقت می‌پردازد. در نهایت، شاعر به این نکته می‌رسد که تنها با بصیرت و درک عمیق می‌توان حقیقت را دریافت کرد و آینه دل را صاف کرد تا بتوان دنیای واقعی و غیبی را فهمید.