نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۹۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا ز دور تماشای خط یار بس است

که برگ عیش جنون، بویی از بهار بس است

ز حسن، دعوی خون نیست شیوه عاشق

که خونبهای حنا، پای بوس یار بس است

نظر به ناز و نعیم وصال نیست مرا

که مزدکار من از عشق، ذوق کار بس است

مرا ملاحظه از ترکتاز گردون نیست

که خاکساری من، گرد من حصار بس است

قدم به کلبه من رنجه گو نسازد یار

مرا ز وعده او، ذوق انتظار بس است

شکار اگر چه درین پهن دشت بسیارست

مرا گرفتن عبرت ز روزگار بس است

برای زیر و زبر کردن بنای شکیب

سبک عنانی آن زلف تابدار بس است

لوای همت عالی ز نه سپهر گذشت

پی شکستن این قلب، یک سوار بس است

درین بساط، من تیره بخت را صائب

چو داغ لاله ز خون جگر حصار بس است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان احساسات عاشقانه و اندیشه‌های خود می‌پردازد. او از دوری و تماشای محبوب لذت می‌برد و به این نتیجه می‌رسد که حتی بدون وصال و نزدیکی، عشق و انتظار برای او کافی است. او با اشاره به درد و رنج عاشقی، بر این نکته تأکید می‌کند که زیبایی و عشق او را به کمال می‌رساند و این احساسات برایش بسی ارزشمندتر از لذت‌های زودگذر است. شاعر از مشکلات زندگی و احساس ناامیدی نیز سخن می‌گوید و معتقد است، تجربیات و عبرت‌های روزگار خود به تنهایی برای او کافی و آموزنده است. در نهایت، او با یادآوری دلمشغولی‌های خود و زخم‌های ناشی از عشق، به عمق احساساتش اشاره می‌کند.