نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۰۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

حضور سوخته عشق در دل تنگ است

که آرمیده بود تا شرار در سنگ است

ز خود چگونه برآیم، که آسمان بلند

ز بار خاطر من سبزه ته سنگ است

ز رنگ عالم ایجاد، بوی خون شنود

کسی که روی دلش در جهان بیرنگ است

دل رمیده به معشوق هم نمی سازد

که این پلنگ به ماه و ستاره در جنگ است

بساط چرخ و گهرهای شاهوار نجوم

به چشم وحشت من دامنی پر از سنگ است

امیدها به هنر داشتم، ندانستم

که بخت سبز بر آیینه هنر زنگ است

فریب نازکی دست آن نگار مخور

که در فشردن دل، سخت آهنین چنگ است

همین که راه به دستت فتاد، راهی شو

که سنگ راه سبکرو، شمار فرسنگ است

متاع هر دو جهان را به رونما دادیم

هنوز حسن غیور ترا ز ما ننگ است

مگر زمین دگر از غبار دل سازیم

وگرنه روی زمین بر جنون ما تنگ است

نمی بریم به میخانه دردسر صائب

شراب لعلی ما چهره های گلرنگ است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساساتی عمیق و تنهایی ناشی از عشق می‌پردازد. شاعر به تصویر کشیدن زخم‌های عشق و دشواری‌های زندگی می‌پردازد. او احساس می‌کند که دلش از وجود عشق سوخته و آسمان بر او سنگینی می‌کند. در اینجا، حسرت‌ها و ناامیدی‌ها به وضوح بیان شده‌اند، به ویژه در مواجهه با زیبایی و نازکی معشوق. شاعر به اینکه زندگی و امیدها در معرض زنگ‌زدگی هستند، اشاره دارد و بر این نکته تأکید می‌کند که عشق می‌تواند سنگین و خطرناک باشد. همچنین، او نیاز به فرار از این وضعیت و جستجوی راهی برای رهایی از بار دل را مطرح می‌کند. در نهایت، با اشاره به عشق و زیبایی، سوالاتی از خود و جهانی که در آن زندگی می‌کند، مطرح می‌شود.