نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۳۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کجا ز دایره عشق، حسن بیرون است؟

سیاه خیمه لیلی ز آه مجنون است

مسیح سوزن خود گو به هرزه تیز مکن

که چشم آبله ما به خار هامون است

شکوه سنگدلان زور عشق می خواهد

به قصر بردن شیرین نه کار گلگون است

به دست موی شکافان کسی اسیر مباد

همیشه زلف ز سودای شانه مفتون است

به دست بد گهران داد بوسه گاه مرا

دلم ز غیرت تبخال او پر از خون است

ز خرمی مژه بر هم نمی توانم زد

شبی که پنجه اطفال اشک گلگون است

سبب مپرس تهیدستی مرا صائب

گناه سرو همین بس بود که موزون است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به موضوع عشق و دردهای ناشی از آن می‌پردازد. او اشاره می‌کند که در دایره عشق، هر گونه رنج و کشمکش وجود دارد و نشان می‌دهد که عشق ممکن است با درد و مشکلات همراه باشد. شاعر به تصویر لیلی و مجنون اشاره می‌کند و اعتراف می‌کند که عشق به اندازه‌ای قوی است که انسان را به زانو در می‌آورد. او همچنین به عشق‌های ناپایدار و خیانت اشاره دارد و از وزش‌های دل‌انگیز عشق، با گل‌های زخم‌خورده و اشک‌های جاری، سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر به زندگی سخت و کمبودهایی که به خاطر زیبایی و ظرافت عشق با آن مواجه است، اشاره می‌کند و اذعان می‌دارد که عشق، خود گناه و نغمه‌ای موزون است.