نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۵۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

هنوز خنده ازان لب بدر نیامده است

نمک به پرسش داغ جگر نیامده است

تو ذوق از سر جان خاستن چه می دانی؟

که نامه بر ز درت بیخبر نیامده است

رساند صبح قیامت به زلف شب مقراض

هنوز روز سیاهم بر نیامده است

چگونه دانه ما سر برآورد از خاک؟

هنوز مو ز کف دست بر نیامده است

چه حاجت است به تکلیف، خانه خانه اوست

مگر به خانه دل، غم دگر نیامده است؟

امید بوسه ازان لب ز تنگ چشمی ماست

شرر ز آتش یاقوت برنیامده است

(عبث حباب به ساحل دو چشم دوخته است

ازین محیط کسی زنده برنیامده است)

(چسان میان کمر بستگان ستاده شویم؟

چو شمع گریه ما تا کمر نیامده است)

(دلیر می روی از پی سیاه چشمان را

کتاره نگهت بر جگر نیامده است)

(دلت به گریه خونین ما نمی سوزد

به چشم آبله ات نیشتر نیامده است)

(به ما که مردم آزاده ایم طعنه مزن

که سنگ بر شجر بی ثمر نیامده است)

اگر چه فکر تو صائب گذشته است از چرخ

هنوز طب به معراج بر نیامده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و ناامیدی شاعری می‌پردازد که در جستجوی عشق و آرامش است. شاعر اشاره می‌کند که هنوز خوشحالی و عشق به‌طور کامل محقق نشده، و به دشواری‌های فراوانی که در زندگی وجود دارد، اشاره می‌کند. او نکاتی درباره‌ی عدم تحقق آرزوها و انتظارهایش بیان می‌کند و از وضعیت ناامیدکننده خود سخن می‌گوید. همچنین با تصویرسازی‌هایی از دلمشغولی‌ها و غم‌هایش، به نوعی تأسیس دنیایی درونی و پر از درد و رنج می‌کند و در نهایت بر این نکته تأکید می‌گذارد که به رغم تلاش‌ها و آرزوها، هنوز هیچ چیز به ثمر نرسیده است.