غزل شمارهٔ ۱۸۷۵ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
روی ترا به زلف معنبر چه حاجت است؟
این شعله را به بال سمندر چه حاجت است؟
دربند زلف و کاکل عنبرفشان مباش
حسن ترا سیاهی لشکر چه حاجت است؟
بی خال، چهره تو دل از دست می برد
خورشید را به یاری اختر چه حاجت است؟
شبنم به آفتاب کجا آبرو دهد؟
گوش ترا به حلقه گهر چه حاجت است؟
دریاکشان می از دل خم نوش می کنند
آن را که ظرف هست به ساغر چه حاجت است؟
بال هما را به سایه نشینان گذاشتیم
با داغ عشق، زینت افسر چه حاجت است؟
احوال ما به تیغ تو چون آب روشن است
عرض نیاز تشنه به کوثر چه حاجت است؟
هر جا که شعر صائب شیرین کلام هست
آب حیات و چشمه کوثر چه حاجت است؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و بینیازی از تعلقات ظاهری و اضافی اشاره دارد. شاعر با بیان تصاویری مانند «زهره به زلف» و «خورشید به اختر»، میخواهد بگوید که زیبایی و ارزش واقعی به خودش وابسته است و نیازی به تزیینات یا ابزارهای اضافی ندارد. او همچنین به عشق و احوال دل اشاره میکند و میگوید که عشق و احوال درونی انسان از هر چیز دیگری مهمتر است. در مجموع، این شعر به عمق احساسات و زیبایی درونی انسان میپردازد و به بینیازی از ظواهر میپردازد.