نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۹۲۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

نقش حصیر نیست که بر پیکر من است

شهباز اوج فقرم و این شهپر من است

این باده رسیده که در ساغر من است

حور من و بهشت من و کوثر من است

تا سر بر آستانه همت گذاشتم

خشتی است آفتاب که زیر سر من است

صبح قیامتی که جهان در حساب ازوست

یک آه سرد از دل غم پرور من است

خون می خورد ز تنگی میدان روزگار

این آب بیقرار که در گوهر من است

در وادیی که سیل برد کوه را ز جای

پای به خواب رفته من لنگر من است

در بند روزگار نباشد جنون من

زنجیر من چو تیغ همان جوهر من است

چون شمع استخوان مرا آب می کند

این آتشی که در ته خاکستر من است

از خارخار عشق به خون غوطه می زنم

از برگ گل چو شبنم اگر بستر من است

هر چند بسته ام به زمین سایه وار نقش

پرواز آفتاب به بال و پر من است

داغی که هست زیر سیاهی گشاده روی

امروز در بساط فلک اختر من است

از برگریز حادثه صائب مسلم است

این گلشنی که در ته بال و پر من است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این بیت‌ها به ابراز احساسات عمیق و تجربه‌های تلخ و شیرین زندگی خود می‌پردازد. او از فقر و رنج‌هایش می‌گوید که به او هویتی خاص داده و با تعبیرات شاعرانه، غم و اندوه خود را نشان می‌دهد. به طور کلی، شاعر از کیمیای عشق و زیبایی‌های درون خود سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که چگونه در سختی‌ها همچنان به جستجوی معنا و زیبایی می‌پردازد. او با تصویرسازی‌های دلنشین و استعارات قوی، به تضادهای زندگی و تاثیر آن‌ها بر روح و جسم خود اشاره می‌کند و در نهایت بر اهمیت عشق و امید در زندگی تأکید می‌کند.