نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

نیست یک جو غم ز بی برگی دل آزاده را

تخم خال عیب باشد این زمین ساده را

عشرت روی زمین در خاکساری بسته است

بیم افتادن نمی باشد ز پا افتاده را

بر سر گفتار، دل را خامشی می آورد

جوش مستی در خم سربسته باشد باده را

هر که پامال حوادث شد به منزل می رسد

از رسیدن پیچ و خم مانع نگردد جاده را

از نظر افتادن اغیار، عین رحمت است

شکوه بی موقع بود عضو به جا افتاده را

می کند قرب خسیسان پاک گوهر را خسیس

می پرد بهر پر کاهی نظر بیجاده را

چون کف بی مغز باشد پیش دریا دل، سبک

زاهد اندازد به روی آب اگر سجاده را

نیست صائب قسمت منعم به جز حسرت ز مال

اشتها در غیب باشد نعمت آماده را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان آرامش و بی‌نیازی روحی پرداخته است. شاعر می‌گوید که غم به خاطر فقدان‌ها بر دل آزادگان حاکم نمی‌شود و زندگی در زمین ساده است. خوشی‌های واقعی در تواضع و خاکساری نهفته، و کسانی که در برابر مشکلات و حوادث پایدار بمانند به اهداف خود می‌رسند. از نظر دیگران به دور بودن برکت است و به تعبیری، عدم توجه به بدی‌های غیرمؤثر جنبه مثبتی دارد. همچنین شاعر بیان می‌کند که دلبستن به امور دنیوی و مال تنها حسرتی به همراه دارد و خوشی‌های حقیقی در غیب و ایمان هستند. در نهایت، این اثر دعوت به خودشناسی و نگاهی عمیق‌تر به زندگی و ارزش‌های واقعی آن دارد.