نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۶۰۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بی زبان جمعی که از حیرت چو ماهی می شوند

محرم دریای اسرار الهی می شوند

چون سر فکرت به جیب و پای در دامن کشند

بی نیاز از تاج و تخت پادشاهی می شوند

از پریدن باز می دارند چشم حرص را

چهره هایی کز قناعت زرد و کاهی می شوند

چیست دنیا تا کند آزاد مردان را اسیر؟

این نهنگان کی زبون دام ماهی می شوند؟

همچو شمع آنان که دارند از دل روشن نصیب

زود آب از خجلت زرین کلاهی می شوند

ظلمت از هستی است، ورنه رهنوردان عدم

شمع جان خاموش می سازند و راهی می شوند

صائب آن جمعی که پاس خویش دارند از گناه

مبتلا آخر به عجب بیگناهی می شوند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره انسان‌هایی است که در جستجوی حقیقت و معنویت هستند. آن‌ها به رغم زحمت‌ها و مشکلات، به معرفت و درک عمیق‌تری از اسرار الهی می‌رسند و از خودخواهی و حرص فاصله می‌گیرند. شاعر به تضاد دنیا و معنویت اشاره می‌کند و به این نکته می‌پردازد که دنیا می‌تواند انسان‌های بزرگ و آزاد را در دام کند. همچنین، او به اهمیت خودشناسی و دوری از گناه برای رسیدن به آرامش و روشنی درونی تأکید دارد. در نهایت، به پیروزی بر خود و غلبه بر عجب و خودبزرگ‌بینی اشاره می‌کند.