نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۶۳۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

شب نه آه سرد را دل عرش پیما کرده بود

آسمان از صبح محشر دفتری وا کرده بود

جان چه می‌دانست از دنیا چه‌ها خواهد کشید

خاکبازیهای طفلان را تماشا کرده بود

لنگر تمکین کوه غم به فریادم رسید

ورنه بیتابی مرا در عشق رسوا کرده بود

از دل شیرین خیالی داشت در مد نظر

کوهکن در بیستون شغلی که پیدا کرده بود

از نگاه عجز شد چون طوق زیب گردنم

تیغ او دستی که بهر قتل بالا کرده بود

از جوانمردی سراسر باده گلرنگ کرد

عشق هر خونی که در جام زلیخا کرده بود

رشته جان با دل آزاده من می‌کند

آنچه سوزن با گریبان مسیحا کرده بود

از شکرخند صدف شد خام، ورنه پیش ازین

ابر ما عادت به روی تلخ دریا کرده بود

آتشین رویی که شمع مجلس ما بود دوش

حلقه بیرون در را چشم بینا کرده بود

عمرها شد در لباس لاله بیرون می‌دهد

اشک مجنون آنچه با دامان صحرا کرده بود

جان چه خونها خورد تا از صفحه دل پاک کرد

نقطه سهوی که نامش را سویدا کرده بود

دید تا آن سرو سیم اندام را، بر دل گذاشت

شاخ گل دستی که بهر رقص بالا کرده بود

حسن بازیگوش او صائب نشان تیر کرد

دل به خون دیده مکتوبی که انشا کرده بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف احساسات و تجربیات خود در عشق و زندگی می‌پردازد. او به شب سرد و ظلمانی اشاره می‌کند که در آن آسمان برای صبحی نو آماده می‌شد. شاعر به بازی‌های کودکانه و ناپایداری دنیا اشاره می‌کند و از غم و دردهای عاشقانه‌اش سخن می‌گوید. او عشق را به نوعی عذاب و نقشی محوری در زندگی‌اش می‌داند که روحش را می‌سوزاند و دلش را جریحه‌دار می‌کند. با سیمای زیبای معشوقش و اشک مجنون، شاعر تجلیاتی از عشق و درد را به تصویر می‌کشد و به مرور زمان و تأثیر آن بر احساسات انسانی اشاره می‌کند. این شعر نمایانگر درد، عشق و زیبایی‌های پیچیده‌ای است که انسان‌ها تجربه می‌کنند.