نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۸۸۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

ز حُسنِ شوخ‌طَرْفی دیده‌های تر نمی‌بندد

در این دریا ز شورش دَر صدفْ گوهر نمی‌بندد

دمِ سردِ ملامتگر چه سازد با دل گرمم؟

زبانِ شعلهٔ بی‌باک را صَرْصَر نمی‌بندد

مزن چین بر جَبین ای سنگ‌دل در منتهای خط

که در فصلِ خزان، گلزار را کس در نمی‌بندد

نظر بر رِخْنِهٔ مُلْک است دایم پادشاهان را

چرا ساقی، دهانِ ما به یک ساغر نمی‌بندد؟

چه سازد با دلِ پُرشِکْوِهٔ ما، مُهرِ خاموشی؟

کسی با موم، چشمِ روزنِ مِجْمَر نمی‌بندد

نمی‌گردد کم از دستِ نوازش، اضطرابِ دل

حجابِ ابر، ره بر گردشِ اختر نمی‌بندد

ز حرفِ سرد بر دل می‌خورد ناصح، نمی‌داند

که ره بر جوشِ دریا، خامیِ عنبر نمی‌بندد

تو را روزی که رعنایی کمر می‌بست، دانستم

که کوهِ طاقتِ عاشق، کمر، دیگر نمی‌بندد

گرفتم عقلْ محکم کرد کارِ خویش را صائب

رهِ سیلِ قضا را سدِّ اسکندر نمی‌بندد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق خود می‌پردازد و می‌گوید که عشق و شور زندگی نمی‌توانند توسط ملامت‌ها و محدودیت‌ها محدود شوند. او به زیبایی و شجاعت عشق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که دل او هرگز به سکوت و خاموشی تن نخواهد داد. حتی در برابر مشکلات و سختی‌ها، عشق و شوری که در دل دارد، نمی‌تواند متوقف شود. شاعر همچنین از قدرت عشق و جذابیت آن سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که هیچ چیز نمی‌تواند این احساسات را کنترل کند. در نهایت، او اشاره می‌کند که عقل نیز در برابر سرنوشت و عشق نمی‌تواند مانع‌ها را از سر راه بردارد.