نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۱۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

بهار زندگانی با خزان همدوش می باشد

گل این بوستان خمیازه آغوش می باشد

دوامی نیست حسن نازپروردان بستان را

که خون لاله و گل هفته ای در جوش می باشد

به تلخی تا نکرد از خواب شیرین پشه بیدارم

ندانستم که نیشی لازم هر نوش می باشد

مکن ای خرمن گل سرکشی با ما تهیدستان

که این اوراق را شیرازه از آغوش می باشد

نباشد دیده های شرمگین را بهره از روزی

تهی چشمی زنعمت قسمت سرپوش می باشد

مرا از خانه زنبور شهد این نکته روشن شد

که چون افتاد منزل مختصر، پرنوش می باشد

زجوش باده تا شد خشت خم سیراب، دانستم

که رزق خاکساران باده سرجوش می باشد

سراپا چشم شو تا دامن مطلب به دست آری

که زر چون حلقه گردد جای او در گوش می باشد

ببند از گفتگو لب تا دلت روشن شود صائب

که این آیینه را صیقل لب خاموش می باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به مضمون گذر زمان و فراز و نشیب‌های زندگی می‌پردازد. بهار و خزان در کنار هم وجود دارند و زیبایی‌های زندگی نیز پایدار نیستند. گل‌ها و لاله‌ها نماد زیبایی هستند که به سرعت بی‌دوامی می‌رسند. شاعر به تلخی بررسی می‌کند که هر لذت و شادی، طعمی از تلخی را نیز به دنبال دارد. همچنین به تمایل برای زندگی مرفه و تجمل و نشانه‌های انسانی چون شرم و سرزنش اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر به اهمیت سکوت و تفکر در درک عمیق زندگی می‌پردازد و تأکید می‌کند که رویش و رشد، ناشی از تجربه و صبر است.