غزل شمارهٔ ۳۵۶۷ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
شب که روی تو ز می در عرق افشانی بود
دل سراسیمه تر از کشتی طوفانی بود
خار در پیرهنم جوهر ذاتی می ریخت
بس که چون تیغ مرا ذوق ز عریانی بود
دیده شوخ به گرداب غم انداخت مرا
یاد آن روز که در عالم حیرانی بود
شیشه و سنگ بغل گیری هم می کردند
چه صفا بود که در عالم روحانی بود
شوق روزی که به گرد تو مرا می گرداند
آسمان صورت دیوار گرانجانی بود
شهری از حسن غریب تو بیابانی شد
عاشق لیلی اگر یک دو بیابانی بود
از سر کوی تو روزی که به جنت رفتم
توشه راه من از اشک پشیمانی بود
چون قلم تا کمر هستی ناقص بستم
تیغ دایم به سرم از خط پیشانی بود
تا برآورد سر از حلقه مستی صائب
دل ما شانه کش زلف پریشانی بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق و پیچیدهای است که شاعر در شب اندیشههای عاشقانه و گذران زندگی به تصویر میکشد. در این شب، دل شاعر به شدت مضطرب و نگران است، همانند کشتی در طوفان. او در عاشقانهای توأم با عذابهای درونی و خاطرات تلخ، نشانههایی از زیبایی و درد را در زندگی خود میبیند. یادآوری روزهای گذشته، کنایه به تنهایی و نارضایتیهای عاطفی به همراه دارد. شاعر از وضعیت خود در عوالم گوناگون روحی و ذهنی سخن میگوید و به عشق و غمهایی که تجربه کرده، اشاره میکند. در نهایت، او به اضمحلال خود در عشق و ناتوانی در فرار از عواطف زودگذر اشاره دارد.