غزل شمارهٔ ۳۶۱۵ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
حسن از دیدن خود بر سر بیداد آید
کار شمشیر ز آیینه فولاد آید
کشتگان تو ز غیرت همه محسود همند
گرچه یکدست خط از خامه فولاد آید
از دل خونشده ماست نگارین پایش
چون ازان زلف برون شانه شمشاد آید؟
نفس کامل شود از تنگی زندان بدن
دیو ازین شیشه برون همچو پریزاد آید
دل اگر نالد ازان خنده پنهان چه عجب؟
کز نمک آتش سوزنده به فریاد آمد
سخن هرکه ندارد ز تأمل مغزی
سست باشد، اگر از خامه فولاد آید
شاهد تیرگی جهل بود لاف گزاف
که سگ از سرمه شب بیش به فریاد آید
گرچه از چهره پرد رنگ ز سیلی صائب
رنگ بر روی من از سیلی استاد آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به مسائلی چون درد و رنج ناشی از عشق و زندگی میپردازد. او از حسرت و غم ناشی از جدایی و فقدان سخن میگوید و به تصاویر زیبا و ناب از دلبستگی و عشق اشاره میکند. همچنین، او به ناپایداری و دروغین بودن برخی از حرفها و نادانیهای مردم اشاره کرده و آنها را به چالش میکشد. شعر به نوعی از تنهایی، محدودیتها و سرشت انسانی میگوید و اینکه چگونه مشکلات ما میتوانند به یادگارهایی از عشق تبدیل شوند.