غزل شمارهٔ ۳۶۱۷ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بر سر حرف، گر آن چشم فسون ساز آید
با نفس سوختگی سرمه به آواز آید
از غریبی به وطن می روم و می گویم
وقت آن خوش که به غربت ز وطن باز آید
ذوق کاوش اگر این است که من یافته ام
سینه کبک به عذر قدم باز آید
ساده دل را نبود بند خموشی به زبان
پرده پوشی کی از آیینه غماز آید؟
رگ جانم هدف نشتر الماس شود
ناخن ریشی اگر بر جگر ساز آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر را میتوان اینگونه خلاصه کرد: شاعر به زیبایی و فریبایی چشمان معشوق اشاره میکند و از سوختن دل به خاطر عشق سخن میگوید. او بیان میکند که به وطن برمیگردد و این برگشت را به عنوان لحظهای خوش میبیند. او از حسرت و غم ناشی از دوری سخن میگوید و میگوید که دل سادهاش نمیتواند سکوت کند. در نهایت، او به شدت و عمق احساسی که دارد اشاره میکند و میگوید که هر آسیب کوچک بر دلش تاثیر عمیقی خواهد گذاشت.