غزل شمارهٔ ۳۶۵۲ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
پنبه نبود که شد از سینه افگار سفید
چشم داغم شده از شوق نمکزار سفید
در دیاری که تو از جلوه فروشان باشی
گل ز خجلت نشود بر سر بازار سفید
پیش من دم نتواند ز نظربازی زد
گرچه شد دیده یعقوب درین کار سفید
آنقدر همرهی از بخت سیه می خواهم
که کنم دیده خود در قدم یار سفید
سعی کن تا ز سیاهی دلت آید بیرون
همچو زاهد چه کنی جبه و دستار سفید؟
صائب از دست مده جام می گلگون را
از شکوفه چو شود چادر گلزار سفید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از شوق و آرزوهای خود در مورد معشوق صحبت میکند. او به زیبایی و جلوههای معشوق اشاره میکند و از احساس خجالت و نگرانی ناشی از عشق میگوید. در دیاری که معشوق حضور دارد، دیگران جرات ابراز عشق ندارند و هرکسی در تلاش است تا دل خود را از تیرهروزیها پاک کند. شاعر همچنین به اهمیت لذت بردن از زندگی و عشق بهعنوان یک امر مثبت اشاره میکند و میخواهد از زیباییها و لحظات خوب استفاده کند. در نهایت، او از دوستانش میخواهد که از شراب و لذت زندگی غافل نشوند.