نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۶۷۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دل از سفر ز بد و نیک باخبر گردد

به قدر آبله هر پای دیده ور گردد

ترا ز گرمروان آن زمان حساب کنند

که نقش پای تو گنجینه گهر گردد

ز شرم حسن محابا نمی کند عاشق

حجاب عشق مگر پرده نظر گردد

توانگری ندهد سود تنگ چشمان را

که حرص مور ز خرمن زیادتر گردد

اگر ز پای درآید نیفتد از پرگار

به گرد نقطه دل هرکه بیشتر گردد

ز روشنایی دل نفس گوشه گیر شده است

که دزد در شب مهتاب بیجگر گردد

طمع ز عمر سبکرو مدار خودداری

چگونه سیل ز دریا به کوه بر گردد؟

کجا رسد خبر دوستان به مشتاقی

که از رسیدن مکتوب بیخبر گردد

بس است زهد مرا بویی از شراب کهن

که خار خشک فروزان به یک شرر گردد

کشیده دار عنان نظر ز چهره یار

که این ورق به نسیم نگاه برگردد

چنین به جلوه درآیند اگر بلندقدان

فلک چو سبزه خوابیده پی سپر گردد

به روی تازه قناعت کن از ثمر صائب

که سرو و بید محال است بارور گردد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به موضوعاتی مانند عشق، زیبایی و تجربه انسانی می‌پردازد. شاعر اشاره می‌کند که دل انسان با سفر به خوبی‌های زندگی آشنا می‌شود و با دیدن زیبایی‌ها، هوشیاری بیشتری پیدا می‌کند. همچنین، عشق بر اساس زیبایی و احساسات عمیق شکل می‌گیرد و انسان باید در برابر آن شرم و حیا را کنار بگذارد. در ادامه، به حرص و طمع اشاره می‌شود که هیچ سودی نخواهد داشت و انسان باید از زندگی ساده و قناعت‌آمیز لذت ببرد. شاعر همچنین به ارتباط با دوستان و تأثیر زیبایی و نگاه معشوق بر روح و جسم اشاره می‌کند و در نهایت به بوی خوش شراب کهن و تأثیرش بر زهد و روح انسان می‌پردازد.