نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۶۸۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خوشا سعادت آن دل که آب می‌گردد

که شبنم آینه آفتاب می‌گردد

به آتشی است دل خون‌چکان من مایل

که شسته روی به اشک کباب می‌گردد

مشو ز وقت ملاقات دوستان غافل

که هر دعا که کنی مستجاب می‌گردد

اگرچه موی سفیدست تازیانه مرگ

به چشم نرم تو رگ‌های خواب می‌گردد

نه از برای تماشاست کوچه‌گردی من

ز بیم سوختن خود کباب می‌گردد

همان که در طلبش رفته‌ای ز خود بیرون

درون خلوت دل بی‌نقاب می‌گردد

فسانه می‌شمرد مست، شور محشر را

کجا به چشم تو از ناله خواب می‌گردد؟

تپیدن دل ما صائب اختیاری نیست

به تازیانه آتش، کباب می‌گردد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق و نفس‌گیر خود می‌پردازد. او از سعادت دل‌هایی سخن می‌گوید که به مانند آب زلال، شفاف و پاک می‌شوند. در عین حال، دل خود را دچار آتش و درد می‌داند که در اثر این درد به اشک تبدیل می‌شود. شاعر تاکید می‌کند که باید در لحظات ملاقات با دوستان غافل نشویم، زیرا دعاهای ما در این لحظات به نتیجه خواهند رسید. همچنین به پیری و نزدیک شدن به مرگ اشاره می‌کند که با وجود موی سفید، هنوز در عمق وجودمان لایه‌هایی از خواب و آرامش وجود دارد. تجلی این احساسات را در کوچه‌گردی‌هایش نمی‌بیند و همچنین به دنبال معشوقی است که در دل بی‌نقاب است. در نهایت، شاعر به ناتوانی در کنترل احساساتش اشاره می‌کند و می‌گوید دلش غیر‌اختیاری به تپیدن می‌افتد و این احساسات آن را به آتش و کباب تبدیل می‌کند.