نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۰۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بغیر اشک که راه نگاه من بندد

که دیده قافله ای چشم راهزن بندد؟

روا مدار خدایا که متحست زر می

به زور گیرد و بر گوشه کفن بندد

بغیر سوختن و گریه کردن و مردن

چه طرف شمع ازین تیره انجمن بندد؟

نمی کند گله ام گوش، اگرچه بتواند

در هزار شکایت به یک سخن بندد

نسیم مصر به کوی تو گر گذار کند

عبیر خاک رهت را به پیرهن بندد

به انتقام دل پرخراش، جا دارد

که بیستون کمر قتل کوهکن بندد

عجب مدار ز هر مو چو چنگ اگر نالم

که عشق زمزمه بر تار پیرهن بندد

خزان ز سردی آهم چو بید می لرزد

اگرچه در نفسی نخل صد چمن بندد

به این ثبات قدم شرم باد شبنم را

که صف برابر خورشید تیغ زن بندد

ازین چه سود که دیوار باغ افتاده است؟

که شرم عشق همان در به روی من بندد

نکرد از زر گل بی نیاز بلبل را

کدام مرغ، دگر دل درین چمن بندد؟

که غیر شاعر شیرین سخن دگر صائب

بلند نام شود چون لب از سخن بندد؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر عاطفی درباره درد و رنج عشق و ناکامی‌های عاشقانه است. شاعر با استفاده از تصویری از سختی‌های زندگی و عشق، به احساساتی چون اشک، سوختن، و حسرت اشاره می‌کند. او از خدا می‌خواهد که در برابر بی‌رحمی‌ها و سرنوشت ناعادلانه چاره‌ای بیندیشد و به تبعیض‌ها و ظلم‌ها اعتراض می‌کند. شاعر به زیبایی‌های طبیعت و تأثیرات عشق در زندگی نیز اشاره می‌کند و از عشق و دلدادگی به عنوان نیرویی قوی، حتی در مواجهه با مشکلات یاد می‌کند. در نهایت، شاعر از ناتوانی دیگران در درک عمق احساساتش سخن می‌گوید و از عشقش به عنوان یک منبع الهام و زیبایی یاد می‌کند.