نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۶۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

همین نه چشم مرا روشن آن دلارا کرد

که ذره ذره خاک مرا سویدا کرد

امید هست کند رحم بر غریبی ما

همان که قطره ما را جدا ز دریا کرد

ز ذره ذره کشد ناز مهر عالمتاب

نظر کسی که به آن حسن عالم آرا کرد

چو نقش پای، زمین گیر بود دیده من

مرا بلند نظر آن بلند بالا کرد

کسی که راه به تنگ دهان جانان برد

در آفتاب قیامت ستاره پیدا کرد

نرفت زنگ غم از دل به باده، حیرانم

که در چه ساعت سنگین مرا به دل جا کرد

همان به دامن او ریخت ز انفعال سؤال

به ابر قطره چندی که بحر اعطا کرد

ز پیروان شریعت درین سرای سپنج

دو شش زد آن که به اثناعشر تولا کرد

نمی شود نکشند انتقام، عشق غیور

ز سرکشی مه مصر آنچه با زلیخا کرد

به آفتاب جهانتاب می رسد صائب

چو شبنم آن که دل خویش را مصفا کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشق و زیبایی می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که عشق و محبت، در عین کوچکی و ذره‌ذره بودن، می‌تواند روح و دل را روشن کند و از غم و اندوه آزاد سازد. او به نعمت وجود معشوق اشاره می‌کند که مانند خورشید درخشان است و زیبایی و ناز او بر دل‌ها تأثیر می‌گذارد. همچنین، شاعر به مسائلی مانند تنهایی و انتظار اشاره دارد و نشان می‌دهد که عشق می‌تواند حتی در لحظات سخت نیز دل انسان را شاد کند. در نهایت، او به قدرت عشق اشاره می‌کند که نمی‌توان آن را نادیده گرفت و مورد انتقام قرار داد.