نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۷۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلم بجا زتماشای دلنوازآمد

شکار وحشیی از دام جست وباز آمد

چرا یکی نشود ده نشاط من کان شوخ

به صد عتاب شد وباهزارناز آمد

اگر چه از نظر آن دلبر گران تمکین

چو کبک رفت خرامان چو شاهباز آمد

ز اضطراب ندانم دل رمیدن کجاست

کنون که برسرم آن یار دلنوازآمد

اگر چه ز آمدنش رفت دست ودل از کار

به عذرخواهی آن عمر رفته باز آمد

به روی گرم مرا کرد پرسشی چون شمع

که موبموی من از شرم در گداز آمد

مگر نماند اثر در جهان ز آبادی

که بر خرابه دلها به ترکتاز آمد

چگونه شکر کنم بی نیاز را صائب

که نازنین من در به صد نیاز آمد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار از زیبایی و جذابیت یک محبوب سخن می‌گوید که همچون یک وحشی از دام‌های عشق رها شده و به سوی او بازگشته است. او به شوق و شگفتی خود از حضور این محبوب اشاره می‌کند و ابراز می‌کند که تنها یک نفر نمی‌تواند دهان نشاط او را پر کند. با وجود زیبایی و ناز محبوب، دلش پر از اضطراب و ناراحتی است چرا که عشق او او را به تزلزل انداخته است. شاعر به نگرانی‌اش از غیبت محبوب و همچنین لطافت رابطه‌اش با او اشاره می‌کند، در حالی که همچنان دلش به یاد محبوب است. در نهایت، او از این که محبوبش با نیازی خاص به او بازگشته، ابراز شکرگزاری می‌کند. این اشعار نمایانگر حس عمیق عشق و جذبه زیبایی است که در دل شاعر وجود دارد.