غزل شمارهٔ ۳۹۷۷ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گرسنه چشم کجا سیر از نوال شود
که بر حریص لب نان لب سؤال شود
به خار و خس نتوان سیر کرد آتش را
که حرص خواجه یکی صد ز جمع مال شود
ز خون صید حرم رنگ تیغ او نگرفت
کجا به گردن او خون من وبال شود
مریز آب رخ خود که در کنار محیط
صدف ز بی گهریها کف سؤال شود
نرفت زنگ ملال از دلم به باده ناب
ز آب سبزه محال است پایمال شود
امیدها به خطش داشتم ندانستم
که روز من شب ازان عنبرین هلال شود
غرور حسن ز خط بیش شد که دارد یاد
که حاکم از رقم عزل مستمال شود
کسی که خیمه برون زد ز خویش چون مجنون
سیاه خیمه اش از دیده غزال شود
تأمل آینه فکر را کند روشن
که آب صائب از استادگی زلال شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات و درونیات انسان در مواجهه با عشق و حرص میپردازد. شاعر به گرسنگی و تشنگی عاطفی اشاره میکند و میگوید که هیچ غذایی نمیتواند این حس را رفع کند. همچنین به حرص و طمع اشاره کرده و بیان میکند که نمیتوان با ثروت و مال، آتش عشق را سیر کرده و ارضا کرد. شاعر از دل درد و ناامیدیهای خود سخن میگوید و بازی با احساسات و زیبایی را نیز مطرح میکند. در نهایت، به اهمیت تفکر و خوداندیشی اشاره دارد و میگوید که این تأمل میتواند دل را روشن کرده و انسان را به آرامش برساند.