نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۱۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دل از مشاهده لاله زار نگشاید

ز دستهای حنابسته کارنگشاید

گره ز غنچه پیکان زنگ بسته ما

به تر زبانی خون شکار نگشاید

ز خون زیاده شود رنگ غنچه پیکان

دل غمین ز می خوشگوار نگشاید

ز اختیار جهان عقده ای است در دل من

که جز به گریه بی اختیار نگشاید

طلسم هستی خود ناشکسته چون مردان

ترا به روی دل این نه حصار نگشاید

ز آه ما نشود نرم دل کواکب را

که دود آب ز چشم شرار نگشاید

بساز با دل پربار خود گر آزادی

که هیچ کس ز دل سرو بار نگشاید

خوش آن صدف که گر از تشنگی کباب شود

دهان خویش به ابر بهار نگشاید

شکایت گره دل به روزگار مبر

که هیچ کس به جز از کردگار نگشاید

اگر چه ذره سزاوار مهر تابان نیست

نمی شود که ز پرتو کنار نگشاید

مجوی خاطر جمع از جهان ناامنی

که تیغ را زکمر کوهسار نگشاید

ز تنگنای جهان کی گشاده می گردد

دلی که در بر و آغوش یار نگشاید

زمین وچرخ بغیر از غبار و دودی نیست

خوش آن که چشم به دود وغبار نگشاید

مراست از دل مغرور غنچه ای صائب

که در به روی نسیم بهار نگشاید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان ناامیدی و دلشکستگی شاعر می‌پردازد. او از محدودیت‌ها و سختی‌های زندگی شکایت دارد و به این نکته اشاره می‌کند که دلش از زیبایی‌ها نمی‌تواند لذت ببرد. شاعر به غم و اندوه خود اشاره می‌کند و می‌گوید که بسیاری از احساسات و آرزوهایش برآورده نمی‌شوند. او بر این باور است که دنیا پر از مشکلات و دردهاست که انسان را از شادی و آزادی دور می‌کند. در نهایت، شاعر توصیه می‌کند که به دنبال دلخوشی نباشیم، زیرا در جهان ناامن، هیچ چیز اطمینان‌بخش و پایدار نیست.