غزل شمارهٔ ۴۰۳۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کنون که ناخن تدبیر من شکسته دمید
ز چشم آبله ام خار دسته دسته دمید
درین چمن که گلش خار در بغل دارد
خوشا کسی که چو بادام چشم بسته دمید
بغیر داغ که صد برگ گشت از ناخن
چه گل مرا دگر از طالع خجسته دمید
ز تنگ گیری این روزگار در عجبم
که صبح خنده چسان از دهان پسته دمید
چه فتنه ای تو که سنبل به آن دماغ بلند
ز شوق خدمت زلفت کمر نبسته دمید
چنان غبار کدورت گرفت عالم را
که صبح نور ز آیینه زنگ بسته دمید
نظر به لاله و گل چون سیه کنم صائب
مرا که سنبل آه از دل شکسته دمید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به اندوه و غم شاعر اشاره دارد. شاعر از شکست تدبیر خود و درد و رنجی که از زندگی میکشد، سخن میگوید. او به تضاد زیبایی و زشتی در زندگی اشاره کرده و از داغی که بر دل دارد، مینالد. همچنین به تنگدستی روزگار و ناامیدی از آن میپردازد و در انتها حسرتی عمیق را بیان میکند که نشأت گرفته از دل شکستهاش است. شاعر با به کار بردن نمادها و تصویرسازیهای زیبا، احساساتش را از غم و اندوه بروز میدهد.