نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۴۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

عُشّاق را خُرامِ تو از خویش می‌بِرَد

سیل بهار هرچه کِنَد پیش می‌بِرَد

هرکس که بی‌رفیقِ موافق سفر کُند

با خود هزار قافله تشویش می‌بِرَد

از بوتهٔ گداز زرِ پاک را چه نقص؟

از نیکوان چه صرفه بداندیش می‌بِرَد؟

دست از کرم مدار که از خوان پرنعیم

رزق تو لقمه‌ای است که درویش می‌بِرَد

از زخمْ تیغْ غوطه به خون بیشتر زند

هرکس ستمگرست ستم بیش می‌بِرَد

آن را که تازیانه ز رگ‌های گردن است

هر دعویِ غلط که کُنَد پیش می‌بِرَد

بگذر ز جمعِ مال که زنبور بی‌نصیب

با خویشتن ز شانه‌عسل نیش می‌بِرَد

کج نیز راست می‌شود از قُرب راستان

صائب اگر ز تیرِ کجی کیش می‌برد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به تفکر درباره عشق و زندگی می‌پردازد. او اشاره می‌کند که عشق و زیبایی‌ها انسان را از خود بی‌خود می‌کند و مانند سیل بهاری همه چیز را با خود می‌برد. همچنین، سفر کردن بدون همراه خوب را به قافله‌ای پر از نگرانی تشبیه می‌کند. شاعر به ارزش انسان‌های نیکو اشاره کرده و می‌گوید که از بدی‌های افرادی که به فکر خود هستند، نتیجه‌ای نخواهد گرفت. او دست از بخشش برنداشتن را یادآور می‌شود و می‌گوید که روزی انسان هم می‌تواند از بخت بد خویش رنج ببرد. در نهایت، شاعر به این نکته می‌پردازد که جمع آوری مال و ثروت موجب خوشبختی نمی‌شود و یادآور این است که راست‌امیدها حتی اگر در شرایط بد هم قرار بگیرند، در نهایت از کجی و دشواری‌ها پیروز بیرون می‌آیند.